|
هیچ دلم نمیخواد اینو تو وبلاگم بذارم ولی چون به یکی قول دادم باید بذارم.
بازم بارون داره با تموم زیباییهاش می باره!مثل همیشه میتونم با تموم وجودم حسش کنم. با اینکه همیشه توی خونه منتظر اومدن سرویس میشم اما ایندفعه می رم سر کوچه و منتظرش می مونم! بارون خیلی قشنگه یه حس تازه ست.حسی که با تموم حسا فرق داره مثل مادر یا همون اولین عشق! داره می باره و قطرات ریزشو روی آبها می ریزه و دایره های کوچیک و بزرگ درست می کنه درست مثل شروع یک رویا! یه رویا که ممکنه رویاهای دیگه بهش اجازه ی خود نمایی ندن و کنارش بزنن اما حیف که بازم همه ی این رویا ها جزوی از وجودن مثل دایره ها که جزوی از بارونن و رویاهای ما که جزوی از ما هستن! اما من بارون رو دوست دارم ولی رویا رو نه!رویا اولین مرحله جنونه! سرویس نمیاد.بر می گردم خونه باید با بابا برم. چی می شه بارون بدون رویا می بارید؟!چی می شد وقتی حسش می کردیم هیچ رویایی رو زنده نمی کرد؟!هیچ کدوم حتی شیرین ترینشون.مگه همین که تو خواب می بینیمشون کافی نیست؟!چرا داره اونا رو تو بیداری هم به یادمون میاره؟! یه زمونی دوست داشتم دنیا رو عوض کنم یعنی تو خواب زندگی کنم و تو بیداری بخوابم!اما افسوس که نشد! اما من باید بجنگم.مثل همیشه.من باید رویاهامو بکشم.حتی اونایی که تبدیل به واقعیت شدن. ۱۰:۳۵:۵۱ زنگ زبان ۱۳۸۷/۱۲/۲۰ نسیم ببخشید اینو وقتی هیچی نمی فهمیدم نوشتم.الانم خودم بعضی قسمتاشو اصلا" نفهمیدم.از لحاظ نگارشی هم که صفر هستش ولی مجبور بودم تو وبلاگم بذارمش. به هیچکی خبر نمیدم چون دلم نمی خواد غمگین بنویسم. این دفعه با یه آپ قشنگ و بهاری بر می گردم. + Writed In Fri 13 Mar 2009 5:35 PM By Nassim |
|
| ||||||