|
سلام به همه دوستای خوبم
خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟(باید جواب همشه بدین) وااای حتما" می دونید چرا آپ کردم -خوب معلومه که می دونن! باز توپیدات شد -من که گم نشده بودم ولی کاش گم می شدی -وای عزیزم تو چقدر منو دوست داری اشتباه می کنی -خیلی بی معرفتی می دونم - خوبه که حالت بهم خورد چون بالاخره داری گورتو گم می کنی خوب بچه ها -مگه نی نی ان؟ ساکت! راستی من چون قول دادم سال جدید رو خوشحال باشم و واسه عزیزی که همین دیروز از دستش دادم گریه نکنم دارم زیادی چرت و پرت می گم تا بیشتر خوشحال باشم یعنی می دونید... -بسه دیگه تا خراب ترش نکردی خداحافظ باشه بابا خداحافظ پ ن:از این که ۸۷ تموم شد خدا رو شکر می کنم با عرض پوزش از کسایی که خاطرات خوشی از اون لعنتی دارن باید بگم که مسخره ترین سال عمرم بود خدا رو شکر که از شرش خلاص شدم. پ ن:باز کن پنجره را كه نسيم روز ميلاد اقاقي ها را جشن مي گيرد و بهار روي هر شاخه كنار هر برگ شمع روشن كرده است همه ي چلچله ها برگشتند و طراوت را فرياد زدند كوچه يكپارچه آواز شدست و درخت گيلاس هديه جشن اقاقي ها را گل به دامن كرده است بازكن پنجره را اي دوست...... حاليا معجزه باران را باور كن و سخاوت را در چشم چمنزار ببين ومحبت را در روح نسيم كه در اين كوچه ي تنگ با همين دست تهي روز ميلاد اقاقي ها را جشن مي گيرد،خاك جان يافته است ..... باز كن پنجره ها را وبهاران را باور كن بوي باران ،بوي سبزه ،بوي خاك شاخه هاي شسته ،باران خورده،پاك آسمان آبي و ابر سپيد برگهاي سبز بيد عطر نرگس،رقص باد نغمه شوق پرستوهاي شاد خلوت گرم كبوترهاي مست نرم نرمك مي رسد اينك بهار خوش بحال چشمه ها و دشت ها خوش بحال دانه ها وسبزه ها خوش بحال غنچه هاي نيمه باز خوش بحال آفتاب اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار فریدون مشیری + Writed In Fri 20 Mar 2009 1:53 AM By Nassim |
هیچ دلم نمیخواد اینو تو وبلاگم بذارم ولی چون به یکی قول دادم باید بذارم.
بازم بارون داره با تموم زیباییهاش می باره!مثل همیشه میتونم با تموم وجودم حسش کنم. با اینکه همیشه توی خونه منتظر اومدن سرویس میشم اما ایندفعه می رم سر کوچه و منتظرش می مونم! بارون خیلی قشنگه یه حس تازه ست.حسی که با تموم حسا فرق داره مثل مادر یا همون اولین عشق! داره می باره و قطرات ریزشو روی آبها می ریزه و دایره های کوچیک و بزرگ درست می کنه درست مثل شروع یک رویا! یه رویا که ممکنه رویاهای دیگه بهش اجازه ی خود نمایی ندن و کنارش بزنن اما حیف که بازم همه ی این رویا ها جزوی از وجودن مثل دایره ها که جزوی از بارونن و رویاهای ما که جزوی از ما هستن! اما من بارون رو دوست دارم ولی رویا رو نه!رویا اولین مرحله جنونه! سرویس نمیاد.بر می گردم خونه باید با بابا برم. چی می شه بارون بدون رویا می بارید؟!چی می شد وقتی حسش می کردیم هیچ رویایی رو زنده نمی کرد؟!هیچ کدوم حتی شیرین ترینشون.مگه همین که تو خواب می بینیمشون کافی نیست؟!چرا داره اونا رو تو بیداری هم به یادمون میاره؟! یه زمونی دوست داشتم دنیا رو عوض کنم یعنی تو خواب زندگی کنم و تو بیداری بخوابم!اما افسوس که نشد! اما من باید بجنگم.مثل همیشه.من باید رویاهامو بکشم.حتی اونایی که تبدیل به واقعیت شدن. ۱۰:۳۵:۵۱ زنگ زبان ۱۳۸۷/۱۲/۲۰ نسیم ببخشید اینو وقتی هیچی نمی فهمیدم نوشتم.الانم خودم بعضی قسمتاشو اصلا" نفهمیدم.از لحاظ نگارشی هم که صفر هستش ولی مجبور بودم تو وبلاگم بذارمش. به هیچکی خبر نمیدم چون دلم نمی خواد غمگین بنویسم. این دفعه با یه آپ قشنگ و بهاری بر می گردم. + Writed In Fri 13 Mar 2009 5:35 PM By Nassim |
سلام
ایندفه هیج توضیحی ندارم... نگاه کن که غم درون دیده ام فروغ فرخزاد این فقط یه آپه واسه دل خودم! + Writed In Thu 26 Feb 2009 5:39 PM By Nassim |
|
| ||||||