تبليغاتX
Puzzle

Puzzle

سلام

خوبین؟ دماغتون چاغه؟ زندگی طبق خواسته پیش می ره؟

ـ اه اه اه اه! بسه دیگه! آخه به تو چه که زندگی طبق خواسته پیش می ره یا نه! زودتر برو سر اصل مطلب!

آخه خجالت می کشم!

ـ مگه اومدی خواستگاری؟

اه برو گم شو!

 ـ خوب پس بگو!

هیچی فقط می خواستم بدونم که بازدید کننده ها از وبلاگ راضی هستند یا نه!

ـ اه تو هم با این سوالات خوب چیز به این واضحی پرسیدن داره؟

خوب مگه بده؟

ـ نه تابلویه!

چی؟

ـ آخه کی می یاد........

 

+ Writed In Mon 14 Apr 2008 5:39 PM By Nassim |


                   

جو در این مصاحبه می‌گوید که قصد دارد “دائره‌المعارفی بنویسم که امیدوارم بسیاری از پیش داستان‌هایی رو که نمی‌تونستم… یا وارد جزئیات پیش داستان‌هایی بشم که در کتاب‌ها نبودند.”
رولینگ در پاسخ به این سؤال که آیا هنگام نوشتن به بازیگرها فکر می‌کند یا نه گفت: “راستش رو بخواید نه، تنها بازیگری که موقع نوشتن همیشه، همیشه به زور وارد ذهنم میشه، ایوانا لینچ (بازیگر نقش لونا لاوگود) هست، اون فوق‌العاده برای نقش لونا مناسبه. و باید اقرار کنم وقتی آخرین کتاب رو می‌نوشتم صدای اون رو توی سرم می‌شنیدم.”

جو در ادامه به فرضیه‌هایی که در زمان نوشتن کتاب‌ها به گوشش خورده اشاره می‌کند و بعضی از آن‌ها را بیان می‌کند: “وفتی نویل به ملاقات والدینش در سنت مانگو میره و مادرش کاغذ خالی آدامس بهش میده، و من همیشه به دید یک لحظه تلخ بهش نگاه می‌کنم… یک فرضیه این بود که مادر نویل داره پیام‌های مخفی روی کاغذ آدامس به اون میده. فرضیه‌های زیادی بودن. اما این فرضیه که دامبلدور، هری در آینده هست، در بین فرضیه‌های احمقانه مورد علاقه‌ی من هست. ولی حتی از زمانی که زندانی آزکابان، کتاب سوم، منتشر شده بود، افرادی وجود داشتن که درست حدس می‌زدن. یادمه یک زن بهم گفت: “من فکر می‌کنم اسنیپ عاشق لی‌لی هست.” من با خودم گفتم: “اوه، خدای من، چی رو لو دادم؟”. اما اغلب مردم چیزها رو به طور وحشتناکی درست حدس می‌زنن. آره.”

جو می‌گوید که کاش می‌توانست برگردد و “محفل ققنوس” را محدود کند. او می‌گوید: “باید اعتراف کنم که در طول اون موقعیت یک ذره قدرت فشار اون رو احساس می‌کردم و فکر می‌کنم این فشار خودش رو در کتاب نشون میده. چیز سختی که بعضی وقت‌ها باهاش مواجه می‌شدم، این بود که قانونی رو چنان محکم درست کرده‌م که گاهی وقت‌ها خودم هم نمی‌تونم واردش بشم. برای همین، عدم امکان ظاهر و غیب شدن در هاگوارتز در انتها یک دردسر شد. چون امری لازم بود، باید این محدودیت رو ایجاد می‌کردم تا جای امنی باشه. ولی پیدا کردن راهی به بیرون و یا درون هاگوارتز همیشه یه ذره دردسر داشته. من بازم به ابرفورث افتخار می‌کنم، به خاطر تونل. من ابرفورث رو دوست دارم. و گوسفندش رو. (می‌خندد) آره، دامبلدور داره رو به بی‌اهمیتی میره.”

صحبت‌های او در مورد طرح ریزی داستان و چندین کاراکتر نیز جالب است. نویسنده هری پاتر گفت که بعضی از طرح‌های داستان که زیاد تعیین کننده نیستند، لزوما از همان اول نوشته نشدند و به مرور زمان در داستان جای گرفتند، “اما اونایی که خیلی تعیین کننده بودن، داستان دامبلدور، داستان اسنیپ همیشه بودن چون… تمام کتاب‌ها بر اساس اون هستن.”
وقتی از جو در مورد گسترش داستان اسنیپ و دامبلدور سؤال می‌شود، جو در مورد اهمیت این دو توضیحات بیشتری می‌دهد. جو می‌گوید:
“در مورد دامبلدور که کاملا سنجیده است، شما یک چیزایی در مورد زندگی خصوصی اون می‌فهمید چون تعامل اون با هری همیشه در مورد هری بوده، که حقیقت رو نشون میده که هری در کتاب هفتم با خودش فکر می‌کنه: “ولی چرا هیچ وقت ازش نپرسیدم؟” حالا اون رفته و هری هرگز حتی نمی‌تونه به گفتن این جمله فکر کنه: “پس شما چی؟”. می‌دونین، در پایان یکی از اون گفتگوها که فکر می‌کنم پس از سوگ اتفاق می‌افته، از این که نپرسید پشیمان شد. و فکر می‌کنم دلیل دیگه‌ش این بود که دامبلدور همیشه برای هری یک جورهایی شبیه خدا بوده و برای همین احساس می‌کرده نمی‌تونه ازش سؤالات شخصی بپرسه.”

او در ادامه می گوید: “از طرف دیگه، اسنیپ بود که من باید در تمام داستان سرنخ‌هایی رو می‌گذاشتم چون همون طور که می‌دونین توی کتاب هفتم وقتی اون لحظه‌ی افشاسازی میاد و همه چیز عوض میشه، شما متوجه میشین که چرا اسنیپ… که انگیزه‌ی اسنیپ چی بوده. من باید این رو در بین کتاب‌ها طراحی می‌کردم چون در نقطه‌ای که شما می‌بینید واقعا چه اتفاقی میافته، این فقط می‌تونه یک حیله به خواننده باشه که در اون نقطه فقط چند تا چیز رو ببینین که قبلا ندیدین، می‌دونین… “اوه، به هر حال این اتفاق داشت در زمینه می‌افتاد.” پس من می‌دونستم. یک روند طرح‌ریزی پیچیده بود اما به مرور زمان سنگ جادو تموم شده بود، قطعا من همه‌ی چیزهای بزرگ رو در مورد اسنیپ و دامبلدور می‌دونستم چون از جهات بسیاری اون‌ها دو تا از مهم‌ترین کاراکترهای کتاب هفتم هستن… خب، اگر هری، رون و هرمیون رو حساب نکنیم.

(متن کامل مصاحبه)

+ Writed In Mon 14 Apr 2008 5:29 PM By Nassim |


                   

جو در این مصاحبه می‌گوید که قصد دارد “دائره‌المعارفی بنویسم که امیدوارم بسیاری از پیش داستان‌هایی رو که نمی‌تونستم… یا وارد جزئیات پیش داستان‌هایی بشم که در کتاب‌ها نبودند.”
رولینگ در پاسخ به این سؤال که آیا هنگام نوشتن به بازیگرها فکر می‌کند یا نه گفت: “راستش رو بخواید نه، تنها بازیگری که موقع نوشتن همیشه، همیشه به زور وارد ذهنم میشه، ایوانا لینچ (بازیگر نقش لونا لاوگود) هست، اون فوق‌العاده برای نقش لونا مناسبه. و باید اقرار کنم وقتی آخرین کتاب رو می‌نوشتم صدای اون رو توی سرم می‌شنیدم.”

جو در ادامه به فرضیه‌هایی که در زمان نوشتن کتاب‌ها به گوشش خورده اشاره می‌کند و بعضی از آن‌ها را بیان می‌کند: “وفتی نویل به ملاقات والدینش در سنت مانگو میره و مادرش کاغذ خالی آدامس بهش میده، و من همیشه به دید یک لحظه تلخ بهش نگاه می‌کنم… یک فرضیه این بود که مادر نویل داره پیام‌های مخفی روی کاغذ آدامس به اون میده. فرضیه‌های زیادی بودن. اما این فرضیه که دامبلدور، هری در آینده هست، در بین فرضیه‌های احمقانه مورد علاقه‌ی من هست. ولی حتی از زمانی که زندانی آزکابان، کتاب سوم، منتشر شده بود، افرادی وجود داشتن که درست حدس می‌زدن. یادمه یک زن بهم گفت: “من فکر می‌کنم اسنیپ عاشق لی‌لی هست.” من با خودم گفتم: “اوه، خدای من، چی رو لو دادم؟”. اما اغلب مردم چیزها رو به طور وحشتناکی درست حدس می‌زنن. آره.”

جو می‌گوید که کاش می‌توانست برگردد و “محفل ققنوس” را محدود کند. او می‌گوید: “باید اعتراف کنم که در طول اون موقعیت یک ذره قدرت فشار اون رو احساس می‌کردم و فکر می‌کنم این فشار خودش رو در کتاب نشون میده. چیز سختی که بعضی وقت‌ها باهاش مواجه می‌شدم، این بود که قانونی رو چنان محکم درست کرده‌م که گاهی وقت‌ها خودم هم نمی‌تونم واردش بشم. برای همین، عدم امکان ظاهر و غیب شدن در هاگوارتز در انتها یک دردسر شد. چون امری لازم بود، باید این محدودیت رو ایجاد می‌کردم تا جای امنی باشه. ولی پیدا کردن راهی به بیرون و یا درون هاگوارتز همیشه یه ذره دردسر داشته. من بازم به ابرفورث افتخار می‌کنم، به خاطر تونل. من ابرفورث رو دوست دارم. و گوسفندش رو. (می‌خندد) آره، دامبلدور داره رو به بی‌اهمیتی میره.”

صحبت‌های او در مورد طرح ریزی داستان و چندین کاراکتر نیز جالب است. نویسنده هری پاتر گفت که بعضی از طرح‌های داستان که زیاد تعیین کننده نیستند، لزوما از همان اول نوشته نشدند و به مرور زمان در داستان جای گرفتند، “اما اونایی که خیلی تعیین کننده بودن، داستان دامبلدور، داستان اسنیپ همیشه بودن چون… تمام کتاب‌ها بر اساس اون هستن.”
وقتی از جو در مورد گسترش داستان اسنیپ و دامبلدور سؤال می‌شود، جو در مورد اهمیت این دو توضیحات بیشتری می‌دهد. جو می‌گوید:
“در مورد دامبلدور که کاملا سنجیده است، شما یک چیزایی در مورد زندگی خصوصی اون می‌فهمید چون تعامل اون با هری همیشه در مورد هری بوده، که حقیقت رو نشون میده که هری در کتاب هفتم با خودش فکر می‌کنه: “ولی چرا هیچ وقت ازش نپرسیدم؟” حالا اون رفته و هری هرگز حتی نمی‌تونه به گفتن این جمله فکر کنه: “پس شما چی؟”. می‌دونین، در پایان یکی از اون گفتگوها که فکر می‌کنم پس از سوگ اتفاق می‌افته، از این که نپرسید پشیمان شد. و فکر می‌کنم دلیل دیگه‌ش این بود که دامبلدور همیشه برای هری یک جورهایی شبیه خدا بوده و برای همین احساس می‌کرده نمی‌تونه ازش سؤالات شخصی بپرسه.”

او در ادامه می گوید: “از طرف دیگه، اسنیپ بود که من باید در تمام داستان سرنخ‌هایی رو می‌گذاشتم چون همون طور که می‌دونین توی کتاب هفتم وقتی اون لحظه‌ی افشاسازی میاد و همه چیز عوض میشه، شما متوجه میشین که چرا اسنیپ… که انگیزه‌ی اسنیپ چی بوده. من باید این رو در بین کتاب‌ها طراحی می‌کردم چون در نقطه‌ای که شما می‌بینید واقعا چه اتفاقی میافته، این فقط می‌تونه یک حیله به خواننده باشه که در اون نقطه فقط چند تا چیز رو ببینین که قبلا ندیدین، می‌دونین… “اوه، به هر حال این اتفاق داشت در زمینه می‌افتاد.” پس من می‌دونستم. یک روند طرح‌ریزی پیچیده بود اما به مرور زمان سنگ جادو تموم شده بود، قطعا من همه‌ی چیزهای بزرگ رو در مورد اسنیپ و دامبلدور می‌دونستم چون از جهات بسیاری اون‌ها دو تا از مهم‌ترین کاراکترهای کتاب هفتم هستن… خب، اگر هری، رون و هرمیون رو حساب نکنیم.

(متن کامل محاصبه)

+ Writed In Mon 14 Apr 2008 5:28 PM By Nassim |


+ Writed In Mon 14 Apr 2008 5:18 PM By Nassim |


دنیل رادکلیف اخیرا با مجله Boston Globe مصاحبه ای انجام داده است که در آن از نظریه های خود در مورد هری پاتر، جنگ در افغانستان و گروه های موسیقی جادوگری صحبت هایی کرده است. این گفتگو را می توانید در ادامه خبر مطالعه کنید.
بقیه در ادامه خبر…

“با وجود گذشت پنج فیلم، اجرای نقش هری پاتر هنوز تکراری نشده است.” این را دنیل رادکلیف می گوید. او در ادامه گفت: “همیشه یه کاری تازه برای انجام دادن هست، ظواهر و زوایای جدید و مختلف کاراکتر رو میشه مرور کرد.” اینها را بازیگر بریتانیایی که نقش پسر عینکی کتاب های جی.کی.رولینگ را بازی می کند می گوید. “همیشه برای تازه نگه داشتنش کارهای جدیدی میتونیم بکنیم.” سر رادکلیف همچنان شلوغ است. در ماه ژوئن قرار است در برادوی، مجددا اکوس را بازی کند و ماه دیگر، فیلم “جک، پسر من” از او پخش می شود. داستان واقعی و تراژدیک از تنها پسر رودیارد کیپلینگ. دنیل می گوید: “درست همین الان پسرهای ۱۸ ساله ای هستند که دارن به جبهه های جنگ میرن و این واقعا من رو می ترسونه و برام عجیب هست.” دنیل در واکنش به صحبت های پرزیدنت بوش که هفته گذشته گفته بود جنگ در افغانستان یه جورایی رمانتیک است، گفت: “تو غروب آفتاب با یه دختر خوشگل دم ساحل باشی رمانتیکه. جنگ رمانتیک نیست.” رادکلیف به ما گفت که از گروه جدیدی در بوستون شنیده است که نام گروه موسیقی شان هری و پاترها هست، اما هرگز آهنگی از آنها را نشنیده. او گفت: “خوشم میاد. واقعا کارشون خوبه؟ بهترین آهنگ مربوط به هری پاتر که من خوشم میاد مال Liars هست. اسم آهنگش اینه: اگه شما جادوگرید پس چرا عینک میزنید؟… ازش خوشم میاد.”

+ Writed In Sat 12 Apr 2008 9:17 PM By Nassim |


مجله Wikén اخیرا با دنیل رادکلیف (هنرپیشه نقش هری پاتر) و دیوید یتس کارگردان صحبتی داشته‌ است که بخش بیشتر این صحبت‌های کوتاه در مورد رابطه‌ی هری و جینی در هری پاتر و شاهزاده دورگه است.

متن این مقاله در ادامه خبر…

برخلاف انتظارات، ششمین قسمت از مجموعه فیلم‌های هری پاتر به تاریکی فیلم‌های قبلی نخواهد بود. با وجود پایان غم‌انگیز داستان در مورد دامبلدور (مایکل گمبون)، فیلم در واقع حول رابطه‌ی عاشقانه‌ی عجیب و کمدی بین هری و جینی ویزلی (بانی رایت)، خواهر بهترین دوست هری، رون، می‌گذرد.

رادکلیف در این رابطه می‌گوید: “این یک داستان پیچیده است، این یه داستان عاشقانه‌ی ساده نیست چون هری دوست نزدیک رون هست و جینی خواهر اونه، و هری احساس می‌کنه این کار مثل راه رفتن روی پوست تخم مرغ هست.”
به گفته‌ی دیوید یتس کارگردان “فیلم پنجم خیلی قوی بود، اما این فیلم کمدی بیشتری در خودش داره… ظرافت‌کاری‌های زیادی در روابط هست، و کشمکش‌های جـنسی و عاطفی زیادی وجود داره.”
این فیلم همچنین دارای نبردهای زیاد و سرشار از جادوست، و حداقل یک صحنه‌ی خارج از کتاب دارد.

فیلم هری پاتر و شاهزاده دورگه در اول آذر همین سال در ایالات متحده و چند کشور دیگر اکران خواهد شد!

+ Writed In Sat 12 Apr 2008 9:11 PM By Nassim |


فصل 1 : تلاش بی فایده

یه روز گرم تابستون هری تو اتاقش داشت مگس می پروند و از بیکاری نمیدونست چه غلطی بکنه که یهو از تو خونه صدای جیغ و داد بلند شد.
هری که غافلگیر شده بود مثل هفت تیر پا شد و چوبدستشو گرفت و رفت که ببینه چی شده ، وقتی رسید به طبقه پایین دید یه مار گنده وسط اتاق دور خودش حلقه زده عمو ورنون،خاله پتونیا و دادلی خپله هم از ترس رفته بودن روی مبل و جیغ و داد می کشیدن ولی وقتی هری رو دیدن همه ساکت شدن.
هری یه نگاهی به ورنون کرد و گفت: تو خجالت نمی کشی با این هیکلت از یه مار میترسی ؟ پاشو گمشو برو بیرون
عمو ورنون که مثل لبو قرمز شده بود گفت : اگه تو نمیترسی یه غلطی بکن دیگه ، مثل منگولا ایستاده منو نگاه میکنه ...
- باشه ، پس خوب نگاه کن
هری یه پوزخندی تحویل عمو ورنون داد و رفت در خونه رو باز کرد بعد به مار نزدیک شد، تو چشماش خیره شد وبه زبون ماری گفت: هیــــــــــــــس ، هیـــــــــــــس
یه لحظه فکر کرد ضایع شده چون مار حرکت نکرد ولی بعد از چند ثانیه ماره آروم آروم از در رفت بیرون و هری در رو پشت سرش بست.
بعد رو به ورنون کرد و نیششو تا بنا گوش باز کرد. ورنون که مثل ماست وا رفته بود گفت: تو با مار حرف زدی؟
- آره
- چی بهش گفتی؟
- مگه نشنیدی؟
دادلی که از روی مبل پایین اومده بود گفت: خوب شنیدیم!! ولی اگه اینطوری باشه منم میتونم با مار ها صحبت کنم.
- آره جون خودت ، کاره بابات نیست ، تو شلوارتو بکش بالا که خربزه آبه.
هری با گفتن این جمله رفت تو اتاقش در طبقه بالا و روی تخت دراز کشید و چند دقیقه به جمله ای که گفته بود فکر کرد ولی آخرش مخش هنگ کرد بعد با خودش گفت من باید به جان پیچ ها و چیزهای مهمتری فکر کنم نه این چیزا.
مدتی به ر.آ.ب فکر کرد و به این نتیجه رسید که تا کتاب 7 نیاد هیچی معلوم نیست.
بعد یاد حرف دامبلدور افتاد که گفته بود امکان داره یکی از جان پیچ ها ناجینی ، مار ولدمورت باشه
- یعنی کجا میتونم ماره رو پیدا کنم؟
پیش خودش فکر کرد قیافه ی این ماره که اومده بود تو خونشون خیلی آشنا بود ، انگار یه جایی دیده بودش
یهو رنگش مثل میت سفید شد بعد زد تو سر خودشو گفت: مار در کوزه و ما گرد جهان می گردیم
- این ماره ناجینی بود. نباید بزارم در بره باید برم دنبالش .
دوباره چوبدستشو برداشت و سریع از خونه زد بیرون . تمام پریوت درایو رو گشت ولی اثری ازش نبود. دیگه غروب شده بود و هری نا امید داشت برمی گشت خونه.
تو راه وقتی داشت از کنار یکی از خونه ها رد می شد یه حسی بهش گفت که ماره تو همین خونه ست.
یهو داد زد: ناجیـــــــنــــــــــی ، من دارم میــــــــــــــــــــــــــام ، بعد در خونه رو باز کرد و رفت تو بعد صاحب خونه یه چک زد تو گوشش و با یه تیپو از خونه پرتش کرد بیرون.
وقتی درو بست هری داد زد برو بابا ، مورچه چیه که کله پاچه ش باشه . بعد پیش خودش گفت : این دیگه واقعا ربطی نداشت بعد خندید و دوباره راه افتاد.
وقتی به خونه رسید دادلی درو باز کرد و به هری گفت: تا حالا کجا بودی؟
هری که از خستگی حوصله جواب دادن نداشت با دستش یه حرکت زشت انجام داد.
- خیلی بی شهوری هری ، نفهم
هری گفت: باباته و رفت تو اتاقش که استراحت کنه ...


فصل 2 : پناهگاه

هری بیدار شو صبح شده ، چقدر می خوابی پاشو دیگه

بعد از تکرار این جملات طی نیم ساعت ، هری با خوردن یه چَک آبدار چشاشو باز کرد و دید چیزی نمی بینه بعد عینکشو زد به چشماش قیافه رون رو دید که کنار تختش نشسته و مثل منگولا داره لبخند می زنه.

یهو داد زد: ببند نیشتو ، این چه طرزه بیدار کردنه روانــــــی

-: دهنت سرویس ، نیم ساعته دارم صدات می کنم. اگه میّت بود تا حالا پا شده بود ، دارم افسوس میخورم که چرا همون اول چَکو نزدم.

-: ببند حلقتو ، دیروز تا غروب داشتم خیابون ها سَگدو می زدم.

-: چرا؟

-: قضیه ش مفصله

-: خوب ، بنال ببینم چی شده؟

هری هم قضیه ناجینی رو براش تعریف کرد. بعد از اینکه حرفش تموم شد ، رون گفت: بی شعوری دیگه همون اول که ماره تو خونه بود باید می گرفتیش.

-: خوب آقای با شعور میشه بپرسم چطوری اومدی تو خونه؟

-: آپارات کردم و اومدم تو اتاقت

-: همین دیگه ، خونه صاحب نداره که. هرکس سرشو میندازه پایین مثل خر میاد تو. حالا کی بی شعوره من یا تو؟

-: جفتمون

-: خوشم میاد خوب قضاوت می کنی ، حالا واسه چی اومدی اینجا ؟

-: اومدم ببرمت پناهگاه

-: مگه خودم اِفلیجم که تو منو ببری پناهگاه ، خوب خودم میومدم.

-: نه نگرفتی چی شد ، من محافظتم . باید تو راه ازت مراقبت کنم.

-: وااااااای ، خدایا می بینی چقدر ذلیل شدم ، حالا کارم به جایی رسیده که این چلقوز میخواد ازم مراقبت کنه.

-: خیلی ام دلت بخواد. زودتر آماده شو راه بیافتیم ، نگران میشن.

-:اوکــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

بالاخره بعد از یه ساعت هری آماده شد و با هم آپارات کردن و به پناهگاه رفتن . وقتی به اونجا رسیدن رون در زد. خانم ویزلی به در نزدیک شد و گفت: تویی رون ؟؟؟

-: آره منم

-: خوب رمز ورود رو بگو

-: درو باز کن بز کوهی

با گفتن این حرف هری زد تو گوش رون و گفت: نَفَهم ، این چه طرزه صحبت کردنه ؟

رون گفت: احمق الدوله این اسم رمزه «درو باز کن بز کوهی» .

-: کدوم احمق این رمز رو انتخاب کرده ؟

-: مادرم

هری که فجیحاً ضایع شده بود گفت: آخـی بمیرم ، صورتت خیلی درد گرفت ، الهی دستم بشکنه .

-: انشاء الله

در همین حال خانم ویزلی درو باز کرد و هری رو حسابی تو بغلش چلـوند. هری هم بعد از خوش آمد گویی خانم ویزلی وارد خونه شد و گفت: سلام به همگی. بعد دید کسی تو خونه نیست و ضایع شده

پرسید: بقیه کجان؟

خانم ویزلی گفت: جینی و هرمیون طبقه بالا هستن ، فرد و جرج هم .... یه دفعه متوجه شد هری نیست ، به رون گفت : هری کجاست؟؟؟

-: تا اسم جینی رو شنید رفت طبقه بالا

-: خانم ویزلی خندید و گفت : آخـــــی

رون هم به سرعت رفت طبقه بالا و وقتی در اتاق رو باز کرد چیزی رو که نباید می دید ، دید ... .

+ Writed In Sat 12 Apr 2008 7:59 PM By Nassim |


ترجمه ی آلمانی کتاب یادگاران مرگ توانسته است در روز اول بیش از ۱ میلیون نسخه فروش داشته باشد.این فروش ۱۳.۵ درصد بیش تر از فروش کتاب شاهزاده ی دورگه است.ترجمه ی آلمانی  یادگاران مرگ در پایان آخر هفته ی پیش منتشر شد.

+ Writed In Sat 12 Apr 2008 7:46 PM By Nassim |


.

به تازگی خبرهایی در مورد منتشر شدن کتابهایی از رولینگ به میان آمده که  در زیر به چندی از این اخبار اشاره شده است:

۱-انتشار هفت کتاب جدید از رولینگ

قرار است هفت کتاب جدید از رولینگ با نام های "جادوگر و جام جهنده" و "چشمه خوشبختی"

"خرگوش مموش و قاه قاه پایش" و "قلب پشمالو ساحره" و "قصه های بیدل آوازه خوان" و همچنین یکی دیگر که نام آن فاش نشده است منتشر شود.

۲-فروش کتاب "قصه های بیدل آوازه خوان" در حراج خیریه

رولینگ اعلام کرده است که قرار است برای امور خیریه به فروش برسد.قیمت پایه ی این کتاب ۳۰هزار پوند است.


+ Writed In Sat 12 Apr 2008 7:45 PM By Nassim |


موسسه ای که توسط J.K Rowling تاسیس شده است کمک های قابل توجهی به یکی از مراکز حمایت از زنان در اسکاتلند کرده است.موسسه ی Volant به این مرکز خیریه ۲۵ هزار پوند(حدود ۴۵ میلیون تومان)کمک کرده است تا برای پناهگاه محلی جرخود که قرار است به زودی افتتاح شود وسایل تهیه کند.

موسسه ی Volant توسط J.K Rowling تاسیس شده است تا برای کاهش محرومیت اجتماعی از اهداف و پروژه های مزید با مبنای ملی و اجتماعی در داخل با خارج از کشور اسکاتلند خصوصا" با محوریت زنان و کودکان حمایت کند.

+ Writed In Sat 12 Apr 2008 6:51 PM By Nassim |


وای ترسیدم!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چه نازه!                                                                                                                        

+ Writed In Wed 9 Apr 2008 7:58 PM By Nassim |


  اما واتسون بازیگر خوش چهره ی فیلم هری پاتر است که بنده هم لطف کردم بعضی از عکس هاشو گذاشتم.شماهم لطف کنین نظر بدین.

                                                                                                                                           

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ولی خوشگله ها!                                                                                                                          

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اگه نظر بدین بازم می گذارم.

+ Writed In Wed 9 Apr 2008 4:49 PM By Nassim |


هدف اصلی این وبلاگ پرداختن به هری پاتر و اخباره تازه و جوون پسنده.این وبلاگ عکس ها ومطالبی از هری پاتر در اختیارتون می گذاره.

ببخشین که یکم کتابی بود آخه تازه اولشه وگرنه ما هم بلدیم!

+ Writed In Tue 8 Apr 2008 7:39 PM By Nassim |


سلام به همه ی عاشقای هری پاتر .امیدوارم که مطالب وبلاگ رضایت بخش باشه.پس لطفا" نظر بگذارین تا اگه نقصی داشت جبران بشه.

+ Writed In Tue 8 Apr 2008 7:34 PM By Nassim |


اخراجی ها:۰۰۰/۰۰۰/۱۳۰/۱

توفیق اجباری:۰۰۰/۰۰۰/۰۶۰/۱

کلاغ پر:۰۰۰/۰۰۰/۳۸۵

پارک وی:۰۰۰/۰۰۰/۳۸۰

نصف مال من نصف مال تو:۰۰۰/۰۰۰/۳۷۳

میهمان:۰۰۰/۰۰۰/۳۵۵

روز سوم:۰۰۰/۰۰۰/۳۳۸

رفیق بد:۰۰۰/۰۰۰/۲۹۴

رییس:۰۰۰/۰۰۰/۲۶۵

عاشق:۰۰۰/۰۰۰/۲۵۰

+ Writed In Mon 7 Apr 2008 3:56 PM By Nassim |


خانه دوست کجاست؟

  درفلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی ست

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد 

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی 

خانه دوست کجاست؟ 

                                                                    سهراب سپهری                     

+ Writed In Sun 6 Apr 2008 8:34 PM By Nassim |


سلام

خوش آِمدید.

امیدوارم خوش بگذره.

+ Writed In Sun 6 Apr 2008 7:56 PM By Nassim


Puzzle X

روز ها شب ميشوند و شبها روز
سيم خاردارهاي دور باغ زنگ ميزنند
توت فرنگي ها قرمز ميشوند
آلبالو ها ترش ميشوند
و من هنوز تلخي بادامي را
كه تو به من دادي به ياد دارم

م.ا



Home
Email



Profile



Archive

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387



Census



My Favorite Music


My Friends

مقبره سفید
وقتی خورشید غروب میکند
علیرضا
پریناز
طلسم شدگان
عشق همیشگی من
خانه متروک
دریای من
کلبه فریادکش
news 252
شوق فریاد
تك درخت
" نوشته ها و خاطرات من "
خط خطی!
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود!
ابدیت